محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

171

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مىگشت و برادر را مىجست تا بكشد ، نيافت . و به ميان كشتگان اندر مىگشت ، پيغمبر را ديد روى او خون آلوده شده . سعد او را نشناخت . و آن دو زره بر او گران شده بود و نتوانست برخاستن . همچنان نشسته بانگ مىكرد كه يا معاشر المسلمين ، منم پيغمبر خداى ، كجا مىشويد ؟ سعد آواز پيغمبر بشنيد و بشناخت . فراز آمد و او را ديد نشسته و روى خون آلوده شده . و با او كس نبود جز دو تن . قتادة بن نعمان و ديگر سهل بن حنيف . سعد دست و پاى پيغمبر بوسه داد . پيغمبر گفت : يا سعد ، چه اميد دارى به قومى كه پيغمبر خداى را روى پر خون كنند . و در اين سخن بودند كه تيرى بيامد و به چشم قتادة بن نعمان فرو شد و يكى چشم وى بكند و به رويش فرود افتاد . قتاده بنشست و آن چشم خويش بر دست گرفت و پيغمبر را بنمود . پيغمبر عليه السّلام آن چشم او را باز جاى نهاد و باد بر او دميد . چشم وى به حال خويش باز شد ، بهتر از آنكه بوده بود . سعد برفت و با او تير و كمان بود . و چون سعد هيچ [ تير ] انداز از حجاز نبود . پيغمبر گفت يا سعد ، به وقتى چنين از من جدا مشو . گفت يا رسول الله ، من برادرم را طلب مىكنم . گفت در پيش من بنشين و دشمنان را به تير از من بازدار . آنگه سعد به زانو نشست و جعبه فرو ريخت و به هر تيرى كه مىانداخت كافرى را مىزد . و پيغمبر تير از زمين برمىداشت و به سعد مىداد . و به هر تيرى كه به سعد دادى گفت : ارم يا سعد فداك أبى و امّى . ده ، تير بينداز اى سعد كه مادر و پدرم فداى تو باد . و هرگز پيغمبر اين سخن به كس نگفت مگر به سعد . و سعد تيرى مىانداخت [ 192 a ] تا مشركان را از پيش پيغمبر عليه السّلام دور كرد . و هند با زنان بايستاد و از مسلمانان هر كه را كشته بودند گوش و بينى مىبريدند . و هند به دست خويش گوش و بينى و زبان حمزه ببريد و شكمش بشكافت و جگرش بيرون آورد و به دهان اندر نهاد و بخاييد از خشم و كين كه داشت ، و نتوانست فرو بردن ، باز بيرون انداخت . و از پس آن او را آكلة الكباد خواندندى . و ابىّ بن خلف بر راست لشكر همى گذشت اندر ميان كشتگان و پيغمبر را